-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:25
خط بکش به روی تنم. هزارتویی به سوی نشانِ بودن، در تعبیر این خواب غریبه با من، خطی بکش به روی تنم. رد پایت خاک مرا می طلبد و هر شب یاد تو در گوشت من می خلد.بر چشمانم هر شب در رقص غبار ها بارانی نم می زند. تراژدی در حقیقت فرو ریخته و خواب مرا پس می زند. به کدام خیابان تو را جستجو کنم ؟ به کدام آسمان پ...
شادمهر و ستاره به روایتی دیگر
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:43
(( با گام هایی سنگین در سراشیبی عصر ممنوعه ها به سمت رویایم، به سمت سقف آبی بالای سرم قدم می زنم.)) خودش اینگونه همه ی تلاش هایی که برای رسیدن به آرزویش-که تبدیل شدن به خواننده ای بزرگ بود- انجام میدا
روایتی واقعی
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:43
6 سال داشتم که گم شدم. میان انبوهی از جمعیتی که می رفتند و می آمدند در بهترین جایی که می توانستم باشم، شهر بازی ای بزرگ، گم شدم. سنم کم بود اما دقیقا صحنه ها را به یاد دارم و این تعجب آور نیست چون درد
با رویاهامان چه می کنید ؟
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:43
رویایم را پس بده. اینجا دروغ خورشید شقایق هاست، شادی کمی هست ولی ریای نهفته ی درونش پیداست، اینجا ابر ها همه خشکند و آسمان همواره آبیست. جهان جهنم من است و بهشتتان خواه من نیست. اینجا در این پستوی دو
سیاست مداران می برند و می دوزند و لباس رزم به تن مردمشان می رود.
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:43
هر سمت را كه نگاه مي كرد خرابه هاي باور بود كه آجر به آجر روي هم انباشته شده و پرچينِ دورش شده بودند پس چشم ها را دورتر برد اما چيزي براي ديدن نبود، همهاش ويرانه هاي زندگي؛ همهاش مرگ بود و مرگ بود ك
نه پای رفتن نه طاقت موندن.
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:43
از همان ابتدا به دور خوشیهایمان پرچین اصول خود را کشیدند و داغ مهر اعتقادشان را بر پیشانیمان زدند و مرثیههایشان موسیقی متن کودکیمان شد. از همان ابتدا تنها مسیر خود را به پیش قدمهایمان گذاشتند و
چه کسی خبر دارد ؟
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 6:43
بعد از آن چرت کوچک دیگر هرگز بیدار نشده و همه ي شبانه روز را هوشيار و بيهوش است. انگاري كه در تمام طول بيداري و خواب رويا ميبيند. خوابي كه پشت سر گذاشته است را نميدانم. چندين روز است كه زندگي در او خوابيده و جمله ای از دهانش زاده نمیشود. براي آخرين بار از او ميخواهم :+خوابت را از آغازش برایم بگو. از...
دیگر سقوط نمیکنیم.
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 6:43
يكي گفت آنقدر در چرا و چگونه ها هدر رفتيم كه زمين از زير پاهايمان ليز خورد، جاذبه به پاهايمان زنجير زد و به این برزخ بی انتها کشیده شدیم.اصلا چه اتفاقي ميافتد كه آدم سقوط ميكند ؟ به او گفتم که ما سقوط كرده ايم و ديگر سقوط نميكنيم. ما نوادگان سقوط آدم هستيم و تا زمان مرگ، زمین نقطه ی پایان افتادن های...
از سکون به سقوط پناه بردن
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 23:03
حسی مثل فرو ريختن، مثل سقوطي كه به زمين نمي رسد، مثل جمله اي برزخي كه نقطه اش در جهنم است و انتهاي مسير را هم ميداني ولي نمي گذارند كه حتي به آنهم پناه ببري، مثل زماني كه دوزخ برايت آغوش آسايش ميشود. مثل طوفاني كه تو را از همه ي دردهايت رها ميكند، مثل حس آزادي پس از ويراني. مثل اينكه با چاقوي گداخته...
عاشقانه !
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 23:03
آن شب را درست به خاطر دارم، اواخر ماه آبان بود، قمر نصف شده و نيمه ي ديگر خود را گم كرده بود، نيم ديگرش جان به شب باخته و در سياهي غرق شده بود. پس از چندي ابر هاي تيره نصف ديگرش را هم به غارت بردند و آسمان بار ديگر به زمين رسيد. امشب هم ميبارد و من عادت داشتم كه به هنگام باران بنشينم در گوشه اي از ا...
زمان خطی است از گذشته به آینده که حال درش گم است.
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
درست در همان جايي كه زمان برايم جاده اي يك طرفه به برگشت شد و درست در همان جايي كه زندگي، حال را به گذشته غنيمت داد و ابد حقيقي نبودنت را به ازل مجازي بودنت باخت ؛ درست در همان لحظه، ديواري از حسرت هاي آينده ام ساختم و "كاش بودي" را در تك تك لحظات نبودنت آويزان آجر هايش كردم. از آن پس در آرزو ها به ...
سیگار، برگ برنده اش بود.
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
آن شب، مثل هميشه سيگار هارا دم به دم به آلوئول ها ميكشيدي و با هر پُك، كامي به عرض غم هايي كه بر جان داشتي ميگرفتي و آسمان لخت و بي ستاره ي بالاي سرت را نگاه ميكردي كه چه شود ؟ خدا عصايت را مار كند ؟ برايت دريا بشكافد يا ماه را دو شقه كند ؟ "نميكند، اولوالعزم با محمد مرد !" خواستم بگويمش، خواستم دها...
باران در زمینه ای سیاه سفید
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
آنطرفِ خيابانِ حكمت دستش را چنان محكم به دور دسته ي چترش حلقه كرده بود انگار تنها چيزيست كه او را به زندگي بند ميكند و جوري همانجا لرزان ايستاده بود كه گويي سرما روي تمام هيكلش چنبره زده و مي خواهد ضربه ي آخر را به قلبش وارد كند اما او كه مي توانست تا خانه اش پياده برود و تن خشكيده اش را به گرماي بخ...
گیجی که نه ! برزخ بعد از حادثه
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
هنوز هم شب ها را در آغوش ميگيرم و برايشان از روشني زمزمه ميكنم، از نوري كه حالا ديگر توان گريز از سياهچاله را ندارد. تاريكي را بيدارم و روشنايي را مي خوابم. در آن همه سياهي، به خانه ي ابديت كه انگاري به آن ميخت كرده بودند برميگردم.خانه ي ابديت زماني همان تخت زير پنجره اي بود كه از آن به خواب هايم پر...
از خستگیست، تو جدی نگیرش !
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
زماني تمام جغرافيايم در او خلاصه ميشد، شرق و غرب و شمال و جنوب به ابعاد او محدود ميشد و حالا كه اويي وجود ندارد، در مادام العمري فعل طلسم شده ي نبودنش گم شده ام و حالا كه اويي وجود ندارد ديگر هرگز قطب نماي پيدا كردن مسير منتهي به بودنش را هم بلد نخواهم شد، حال مي خواهم بدانم كه چه كسي مي تواند بگويد...
از شب چه میدانی ؟
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
از شب برايت ميگويم تا شايد بتواني يك بار هم كه شده خاطره هايش را در آغوش بگيري، دستي به سرشان بكشي و يكبار براي هميشه دل به دلشان دهي تا يادت بيايد كه زماني شبها، ستاره ها را با سرانگشتانت به بند ميكشيدي، زماني با دستان خودت موهاي روياهايت را به آرزوهايت گره ميزدي و زماني همه چيز را به چشم حسرت نميد...
ساده و عامیانه
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
اينو بهمون زياد ميگن كه بايد زمين بخوري تا پاشي، كه بايد سختي بكشي تا بتوني رو پاي خودت وايسي... يه مشت حرف عاميانه، يه مشت كليشه ي مسخره، از همون جنس حرفا كه در ظاهر خوشگلن و در باطن پوچ، من به اين جمله ها اين جوري نگاه ميكنم. حتي اگه درست يا وحي مُنْزَل باشن بازم من يكي كه راضي نميشم. شايد قبولشون...
آدمی رویاهایش را همواره به خواب میبیند.
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:50
در شبي كه سحرش نبود خوابي بر سرم چنبره زد و سنگيني آهي بر لبان خاموشم نشست، رويا در بيداري يا روياي بيداري را نميدانم فقط ميدانم كه وهم ها در جولانگاه خيال به خيمه هاي جنون زده ي فكرم هجوم ميبردند و مجال خرد كردن تنگشان نبود. من رويايم را در خواب ميديدم...روياي رقص شاپرك ها در چلچله ي شمع هاي شوراند...