خرید بک لینک

خط بکش به روی تنم. هزارتویی به سوی نشانِ بودن، در تعبیر این خواب غریبه با من، خطی بکش به روی تنم. رد پایت خاک مرا می طلبد و هر شب یاد تو در گوشت من می خلد.بر چشمانم هر شب در رقص غبار ها بارانی نم می زند. تراژدی در حقیقت فرو ریخته و خواب مرا پس می زند. به کدام خیابان تو را جستجو کنم ؟ به کدام آسمان پر کشیده ای ؟ در کدام جغرافیا جا مانده ای ؟ نکند که تاریخ تو را در بر گرفته باشد، نکند که مرگ بال پروازت شده باشد.بیا قبل از آن که خاطره ها تنها داشته ی من از تو شوند، قبل از آنکه پلک هایم تا ابد با ریتم گامهایت بپرند، بیا و خالی بر روی سینه ام بزن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 18:25

(( با گام هایی سنگین در سراشیبی عصر ممنوعه ها به سمت رویایم، به سمت سقف آبی بالای سرم قدم می زنم.)) خودش اینگونه همه ی تلاش هایی که برای رسیدن به آرزویش-که تبدیل شدن به خواننده ای بزرگ بود- انجام میداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 7:43

6 سال داشتم که گم شدم. میان انبوهی از جمعیتی که می رفتند و می آمدند در بهترین جایی که می توانستم باشم، شهر بازی ای بزرگ، گم شدم. سنم کم بود اما دقیقا صحنه ها را به یاد دارم و این تعجب آور نیست چون دردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 7:43

رویایم را پس بده. اینجا دروغ خورشید شقایق هاست، شادی کمی هست ولی ریای نهفته ی درونش پیداست، اینجا ابر ها همه خشکند و آسمان همواره آبیست. جهان جهنم من است و بهشتتان خواه من نیست. اینجا در این پستوی دوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 7:43

هر سمت را كه نگاه مي كرد خرابه هاي باور بود كه آجر به آجر روي هم انباشته شده و پرچينِ دورش شده بودند پس چشم ها را دورتر برد اما چيزي براي ديدن نبود، همهاش ويرانه هاي زندگي؛ همهاش مرگ بود و مرگ بود كادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 7:43

از همان ابتدا به دور خوشیهایمان پرچین اصول خود را کشیدند و داغ مهر اعتقادشان را بر پیشانیمان زدند و مرثیههایشان موسیقی متن کودکیمان شد. از همان ابتدا تنها مسیر خود را به پیش قدمهایمان گذاشتند وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 7:43

بعد از آن چرت کوچک دیگر هرگز بیدار نشده و همه ي شبانه روز را هوشيار و بيهوش است. انگاري كه در تمام طول بيداري و خواب رويا ميبيند. خوابي كه پشت سر گذاشته است را نميدانم. چندين روز است كه زندگي در او خوابيده و جمله ای از دهانش زاده نمیشود. براي آخرين بار از او ميخواهم :+خوابت را از آغازش برایم بگو. از آن خوابي كه مدتهاست در تو فرياد ميكشد و شب ها بر اندام خيالت چنگ مي سايد با من سخن بگو. دیر زمانیست كه تار هاي صوتيَت نجنبيده اند. سكوت همچنان صداي غالب اين اتاق است. گويي لبانت را به هم وصله كرده اند، چيزي حنجره ات را در ميان گرفته و مي خشكاند. كلمات بند آمده اند.اصرار ميكنم. با من از خوابت بگو.صبرم به انتها رسيده است. ميخواهم كمكت كنم و ميدانم كه نخواستنت نخواستن نيست. -از لحظه اي كادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 6:43

يكي گفت آنقدر در چرا و چگونه ها هدر رفتيم كه زمين از زير پاهايمان ليز خورد، جاذبه به پاهايمان زنجير زد و به این برزخ بی انتها کشیده شدیم.
اصلا چه اتفاقي ميافتد كه آدم سقوط ميكند ؟
به او گفتم که ما سقوط كرده ايم و ديگر سقوط نميكنيم. ما نوادگان سقوط آدم هستيم و تا زمان مرگ، زمین نقطه ی پایان افتادن هایمان نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:54&nbsp توسط پارسا |

برچسب: نمیکنیم, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 6:43

حسی مثل فرو ريختن، مثل سقوطي كه به زمين نمي رسد، مثل جمله اي برزخي كه نقطه اش در جهنم است و انتهاي مسير را هم ميداني ولي نمي گذارند كه حتي به آنهم پناه ببري، مثل زماني كه دوزخ برايت آغوش آسايش ميشود. مثل طوفاني كه تو را از همه ي دردهايت رها ميكند، مثل حس آزادي پس از ويراني. مثل اينكه با چاقوي گداخته بر پشتت نقش آرامش بزنند. مثل اينكه راحتيت در اعماق غم هايت باشد، مثل دوست داشتن استرس، اضطراب و افسردگي. مثل اينكه آنقدر اطرافت كسل كننده باشد كه به اتفاقات هرچند بد دخيل اميد ببندي. مثل هنگامه اي كه باران ديگر برايت نمي خواند مهم نيست كه چقدر بخواهيش.حسي مثل تنفر از من بودن، حسي مثل خيانت من به من. + نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:24&nbsp توسط پارسا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا نوری تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 23:03

آن شب را درست به خاطر دارم، اواخر ماه آبان بود، قمر نصف شده و نيمه ي ديگر خود را گم كرده بود، نيم ديگرش جان به شب باخته و در سياهي غرق شده بود. پس از چندي ابر هاي تيره نصف ديگرش را هم به غارت بردند و آسمان بار ديگر به زمين رسيد. امشب هم ميبارد و من عادت داشتم كه به هنگام باران بنشينم در گوشه اي از اتاق و چشم بدوزم به گرماي آتشي كه جايش را به سردي خالي ميكرد و دود مي شد...عادت داشتم كه با رقص شعله ها چشمانم را ببندم و در سكوتي كه هر لحظه با شُر شُر قطرات باران مي شكست، همان ترانه ي هميشگي را در خيابان هاي خالي ذهنم قدم بزنم و باز هم گذشته را از حال به غنيمت ببرم.عادت داشتي كه وقتي بوي خاك تر جاي خودش را در هواي راكد اطرافمان پر ميكرد به مردمك هايم كه نقش چشم هايت را انتظار ميكشيدنادامه مطلب

برچسب: عاشقانه, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 23:03

درست در همان جايي كه زمان برايم جاده اي يك طرفه به برگشت شد و درست در همان جايي كه زندگي، حال را به گذشته غنيمت داد و ابد حقيقي نبودنت را به ازل مجازي بودنت باخت ؛ درست در همان لحظه، ديواري از حسرت هاي آينده ام ساختم و "كاش بودي" را در تك تك لحظات نبودنت آويزان آجر هايش كردم. از آن پس در آرزو ها به دنبال ديدارت گشتم و اميدش را به دستم دادند. اميد را تا جاودانگي با خود كشيدم و پديدار نشدي، بهادامه مطلب

برچسب: زمان,گذشته,آینده, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

آن شب، مثل هميشه سيگار هارا دم به دم به آلوئول ها ميكشيدي و با هر پُك، كامي به عرض غم هايي كه بر جان داشتي ميگرفتي و آسمان لخت و بي ستاره ي بالاي سرت را نگاه ميكردي كه چه شود ؟ خدا عصايت را مار كند ؟ برايت دريا بشكافد يا ماه را دو شقه كند ؟ "نميكند، اولوالعزم با محمد مرد !" خواستم بگويمش، خواستم دهان باز كنم و ذهنم را بر زبان سوخته ام جاري كنم اما ميدانستم كه اگر بگويمت شروع به تكرار واژه هاادامه مطلب

برچسب: سیگار,برنده, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

آنطرفِ خيابانِ حكمت دستش را چنان محكم به دور دسته ي چترش حلقه كرده بود انگار تنها چيزيست كه او را به زندگي بند ميكند و جوري همانجا لرزان ايستاده بود كه گويي سرما روي تمام هيكلش چنبره زده و مي خواهد ضربه ي آخر را به قلبش وارد كند اما او كه مي توانست تا خانه اش پياده برود و تن خشكيده اش را به گرماي بخاري بسپارد پس چرا نمي رفت ؟ ديگر اين را همه ميدانند كه سكون سرد مي شود، يخ ميزند و در نهايت همادامه مطلب

برچسب: باران,زمینه,سیاه,سفید, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

هنوز هم شب ها را در آغوش ميگيرم و برايشان از روشني زمزمه ميكنم، از نوري كه حالا ديگر توان گريز از سياهچاله را ندارد. تاريكي را بيدارم و روشنايي را مي خوابم. در آن همه سياهي، به خانه ي ابديت كه انگاري به آن ميخت كرده بودند برميگردم.خانه ي ابديت زماني همان تخت زير پنجره اي بود كه از آن به خواب هايم پر كشيدي. تو ديگر سرگردان کدام فعل هستی ؟ كدام حرام را در من مي گردي ؟ بخشيدنت را به ارز ضعف خودادامه مطلب

برچسب: گیجی,برزخ,حادثه, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

زماني تمام جغرافيايم در او خلاصه ميشد، شرق و غرب و شمال و جنوب به ابعاد او محدود ميشد و حالا كه اويي وجود ندارد، در مادام العمري فعل طلسم شده ي نبودنش گم شده ام و حالا كه اويي وجود ندارد ديگر هرگز قطب نماي پيدا كردن مسير منتهي به بودنش را هم بلد نخواهم شد، حال مي خواهم بدانم كه چه كسي مي تواند بگويد كه دنيا كوچك است وقتي او در گوشه اي از اين كره ي خاكي هست و من هر روز نمي بينَمَش ؟ چه كسي ميادامه مطلب

برچسب: خستگیست,نگیرش, نویسنده: مهسا نوری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 4:50

صفحه بندی